زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در هنگام وداع
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند به میدان میروی و حرف چندانی نمیماند پیاده شو رقـیه را بغـل کن این دم آخر به تو بدجور وابسته است میدانی؛ نمیماند امان از اشک بی موقع تو را واضح نمیبینم مجالی غیر از این دیدارِ پایانی نمیماند چه با حسرت رباب آن سو به تو خیره شده، بنگر که عشقِ عاشق و معشوق، پنهانی نمیماند برایت گریه خواهم کرد آنگونه که بعد از این سخن از یوسف و یعقوب و کنعانی نمیماند تو تنها نیستی، اذنم دهی شمشیر میگیرم که با جنگاوریام مرد میدانی نمیماند عزیز فاطمیات حرم! دورت بگردم من سرت خاکی شود، در خیمه سامانی نمیماند تنت میماند اینجا روی خاک و فکر سر هستم که چیزی از تو در این راه طولانی نمیماند |